→ همهٔ شخصیتها
ایتاکا
تلماخوس
پسر اودیسئوس و پنلوپه؛ سفرش برای یافتن خبر پدر آغاز ادیسه را میسازد.
تلماخوس در آغاز ادیسه جوانی است که زیر سایهٔ غیبت پدر و سلطهٔ خواستگاران زندگی میکند. آتنا او را به تشکیل مجمع و سفر برای گرفتن خبر اودیسئوس تشویق میکند. او از نستور و منلائوس دربارهٔ بازگشتهای پس از جنگ میشنود، از کمین خواستگاران جان سالم میبرد و نزد اومائوس با پدرش دیدار میکند. پس از این شناخت، در خانه کنار اودیسئوس نقشه میکشد و میجنگد.
نامهای دیگر: تلماک
در کدام بخشها نامش آمده؟
1خانهای در انتظارسالها از پایان جنگ تروا گذشته و اودیسئوس هنوز در جزیرهٔ کالیپسو مانده است. در گفتوگوی خدایان، آتنا خواهان بازگشت اوست؛ پوزئیدون که با او دشمن است فعلاً دور از جمع است. آتنا به ایتاکا میرود و در ظاهر منتس با تلماخوس، پسر اودیسئوس، حرف میزند. در خانه، خواستگارانِ پنلوپه از دارایی خانواده میخورند و منتظرند او یکی را به همسری برگزیند. آتنا از تلماخوس میخواهد مجمعی تشکیل دهد و برای گرفتن خبر پدرش نزد نستور و منلائوس برود. تلماخوس نخستین بار در برابر خواستگاران و مادرش با صدایی مستقل حرف میزند.←2حرکت تلماخوستلماخوس پس از سالها مجمع مردم ایتاکا را تشکیل میدهد و از خواستگاران میخواهد خانهٔ پدرش را ترک کنند. آنتینوئوس، یکی از سران آنان، پنلوپه را مقصر میداند و میگوید او سه سال روزها کفن لائرتس را بافته و شبها شکافته تا ازدواج را عقب بیندازد. نشانهٔ دو عقاب هشدار تعبیر میشود، اما خواستگاران توجهی نمیکنند. آتنا اینبار در چهرهٔ منتور به تلماخوس برای فراهم کردن کشتی و همراهان کمک میکند. او سفر را از پنلوپه پنهان میکند و شبانه به سوی پیلوس حرکت میکند.←3نستور در پیلوستلماخوس و آتنا، که هنوز به شکل منتور همراه اوست، به پیلوس میرسند و نستور را در مراسم قربانی کنار دریا میبینند. تلماخوس از سرنوشت پدرش میپرسد؛ نستور خبر قطعی از اودیسئوس ندارد، اما از پراکنده شدن سپاه پس از تروا و بازگشت بدفرجام آگاممنون میگوید. داستان اورستس، پسری که انتقام پدرش را گرفت، تلماخوس را به یاد وضعیت خانهٔ خود میاندازد. آتنا پس از رفتن به شکل عقاب شناخته میشود. نستور پسرش پیسیستراتوس را همراه تلماخوس با ارابه به سوی اسپارت میفرستد.←4خبر از اسپارتتلماخوس و پیسیستراتوس به کاخ منلائوس در اسپارت میرسند. هلن و منلائوس از زیرکی اودیسئوس در جنگ تروا و ماجرای اسب چوبی یاد میکنند. منلائوس از بازگشت دشوار خودش میگوید: در مصر با راهنمایی دختر پروتئوس، آن ایزد دریایی دگرشکلشونده را گرفت و از او خبر گرفت که اودیسئوس در جزیرهٔ کالیپسو گرفتار است. همزمان در ایتاکا، خواستگاران از سفر تلماخوس باخبر میشوند و در مسیر بازگشتش کمین میکنند. پنلوپه تازه از سفر پسر و خطر پیش رویش آگاه میشود.←13بازگشت پنهانیروایت از خاطرات اودیسئوس در کاخ فایاکها به زمان حال برمیگردد. فایاکها او را هنگام خواب با هدایا در ساحل ایتاکا میگذارند؛ پوزئیدون کشتیِ بازگشتهٔ آنان را سنگ میکند. اودیسئوس پس از بیداری زادگاهش را نمیشناسد، چون آتنا آن را در مه پوشانده است. او حتی به آتنا، که در ظاهر چوپانی آمده، داستانی ساختگی میگوید. آتنا خود را آشکار میکند، هدایا را با او در غاری پنهان میکند و از خواستگاران و خطر بازگشت تلماخوس میگوید. سپس چهرهٔ اودیسئوس را به گدایی پیر بدل میکند و او را نزد خوکبان وفادارش اومائوس میفرستد.←15بازگشت تلماخوسروایت میان اسپارت و کلبهٔ اومائوس جابهجا میشود. آتنا به تلماخوس میگوید زود برگردد، از کمین خواستگاران دور بزند و پس از رسیدن به ایتاکا نخست نزد اومائوس برود. منلائوس و هلن با هدیه بدرقهاش میکنند و هلن نشانهٔ پرنده را نوید بازگشت اودیسئوس میداند. تلماخوس در راه، تئوکلومنوس، پیشگویی که از انتقامجویان میگریزد، را نیز سوار کشتی میکند. در کلبه، اودیسئوسِ ناشناس از اومائوس دربارهٔ پدر و مادرش میپرسد و اومائوس داستان ربوده شدن خود در کودکی و آمدنش به خانهٔ اودیسئوس را میگوید. تلماخوس از کمین جان سالم میبرد، همراهانش را با کشتی به شهر میفرستد و خود راه کلبه را پیش میگیرد.←16شناختن پدر و پسرتلماخوس به کلبهٔ اومائوس میرسد و خوکبان را برای خبر دادن به پنلوپه به شهر میفرستد. در غیبت او، آتنا ظاهر گداییِ اودیسئوس را برمیدارد. تلماخوس ابتدا گمان میکند این مرد دگرگونشده خدایی است، سپس پدرش را میشناسد و هر دو میگریند. اودیسئوس از او میخواهد بازگشتش را حتی از پنلوپه و اومائوس پنهان کند، توهین خواستگاران به گدا را تحمل کند و هنگام اشارهٔ او سلاحهای تالار را کنار بگذارد. همزمان خواستگاران از ناکامی کمین باخبر میشوند؛ آنتینوئوس باز هم پیشنهاد کشتن تلماخوس میدهد و پنلوپه او را سرزنش میکند. پیش از بازگشت اومائوس، آتنا اودیسئوس را دوباره به شکل گدا درمیآورد.←17گدا در خانهٔ خودتلماخوس به کاخ بازمیگردد و خبرهای سفرش را به پنلوپه میدهد؛ تئوکلومنوس نیز پیشگویی میکند اودیسئوس همین حالا در ایتاکاست. اومائوس گدای ناشناس را از مزرعه به شهر میبرد. در راه، ملانتیوسِ بزچران به او اهانت میکند. نزدیک در خانه، سگ پیر اودیسئوس، آرگوس، اربابش را میشناسد و اندکی بعد میمیرد. اودیسئوس در تالار از خواستگاران خوراک میخواهد؛ آنتینوئوس به او ناسزا میگوید و چهارپایهای به سویش پرتاب میکند، اما او هویت خود را آشکار نمیکند. پنلوپه میخواهد با این غریبه دربارهٔ شوهرش حرف بزند؛ اودیسئوس گفتوگو را تا پس از رفتن خواستگاران به تأخیر میاندازد.←18آزمونهای بیشترگدای شهر، ایروس، میخواهد اودیسئوسِ ناشناس را از آستانهٔ خانه براند. خواستگاران از دعوای آنان سرگرمی میسازند؛ اودیسئوس با ضربهای او را شکست میدهد، بیآنکه توان واقعیاش را کاملاً آشکار کند. او به آمفینوموس، یکی از خواستگاران که با او مهربانتر است، هشدار میدهد پیش از بازگشت صاحب خانه برود، اما آمفینوموس میماند. پنلوپه در تالار ظاهر میشود و یادآوری میکند خواستگار باید هدیه بیاورد، نه دارایی میزبان را بخورد؛ آنان برایش هدیه میفرستند. شب، ملانتو، خدمتکاری که به یکی از خواستگاران نزدیک است، و اوریماخوس به گدای ناشناس اهانت میکنند. تلماخوس سرانجام خواستگاران را به پایان مهمانی و رفتن به خانههایشان وامیدارد.←19گفتوگو با پنلوپهپس از رفتن خواستگاران، اودیسئوس و تلماخوس سلاحهای تالار را پنهان میکنند. پنلوپه با گدای ناشناس گفتوگو میکند و از بافتن و شبانه شکافتن کفن لائرتس برای عقب انداختن ازدواج میگوید. اودیسئوس باز خود را مردی از کرت معرفی میکند، اما با شرح دقیق جامه و همراهِ اودیسئوس، پنلوپه را به گریه میاندازد و میگوید او بهزودی بازمیگردد. اوریکلئا، دایهٔ سالخورده، هنگام شستن پای مهمان، زخم قدیمیِ شکار گراز را لمس میکند و او را میشناسد؛ اودیسئوس وادارش میکند راز را نگه دارد. پنلوپه، بیخبر از این شناخت، خواب عقاب و غازها را میگوید و اعلام میکند فردا خواستگاران را با کمان اودیسئوس و دوازده تبر خواهد آزمود.←20نشانههای روز سرنوشتاودیسئوس شب را در آستانهٔ خانه بیدار میماند، از رفتار برخی خدمتکاران خشمگین میشود و با یادآوری نجاتش از غار سیکلوپ خویشتنداری میکند. آتنا به او دلگرمی میدهد؛ پنلوپه نیز بیخبر از حضور شوهرش شبِ سختی دارد. صبح، رعد زئوس و آرزوی زنِ آسیابان برای آخرین مهمانی خواستگاران به چشم اودیسئوس نشانه میآیند. اومائوس و ملانتیوس با گلهها میرسند؛ فیلویتیوس، گاوبان وفادار، با غریبه مهربان است. خواستگاران باز دربارهٔ کشتن تلماخوس حرف میزنند و در مهمانی، کتسیپوس سُم گاوی به سوی گدا پرتاب میکند. تئوکلومنوس تیرگی و مرگ را بر آنان میبیند، اما خواستگاران به او میخندند.←21آزمون کمانپنلوپه کمان اودیسئوس را از انبار میآورد و میگوید با مردی میرود که آن را زه کند و تیر را از میان دوازده تبر بگذراند. تلماخوس تبرها را میچیند و خودش نزدیک است کمان را زه کند، اما با اشارهٔ پدر دست میکشد. خواستگاران یکی پس از دیگری ناکام میمانند، حتی وقتی کمان را گرم و چرب میکنند. اودیسئوس بیرون تالار زخم قدیمیاش را به اومائوس و فیلویتیوس نشان میدهد و خود را به آنان میشناساند؛ سپس از آنان میخواهد درها را ببندند. پنلوپه از دادن کمان به گدای ناشناس دفاع میکند، اما تلماخوس او را به اتاقش میفرستد. اودیسئوس کمان را بهآسانی زه میکند و تیر را از دوازده تبر میگذراند؛ زئوس رعد میزند و تلماخوس مسلح کنار پدر میایستد.←22پایان خواستگاراناودیسئوس پس از آزمون کمان، نخست آنتینوئوس را با تیر میکشد و هویت خود را آشکار میکند. اوریماخوس جبران خسارت پیشنهاد میدهد، اما اودیسئوس نمیپذیرد و نبرد در تالار آغاز میشود. تلماخوس، اومائوس و فیلویتیوس کنار او میجنگند؛ ملانتیوس از انبار برای خواستگاران سلاح میآورد، تا آن دو وفادار دستگیرش میکنند. آتنا نیز در ادامه به یاری اودیسئوس میآید. پس از کشته شدن خواستگاران، تلماخوس به درخواست خود آوازخوان، فمیوس، و پیامرسان، مدون، را زنده میگذارد. زنان خدمتکاری که با خواستگاران همراه بودند و ملانتیوس نیز بهشدت مجازات میشوند. سپس تالار را پاک میکنند و اوریکلئا برای خبر دادن به پنلوپه میرود.←23راز تختخواباوریکلئا خبر بازگشت اودیسئوس و مرگ خواستگاران را به پنلوپه میدهد، اما پنلوپه پس از سالها انتظار تنها با این خبر و نشانهٔ زخم قانع نمیشود. اودیسئوس برای آنکه شهر از کشتار زود آگاه نشود، از آوازخوان میخواهد نوای جشن برپا کند. پس از شستوشو و پوشیدن جامهٔ تازه، پنلوپه میگوید تختخوابشان را بیرون اتاق بگذارند. اودیسئوس اعتراض میکند: خود تخت را پیرامون تنهٔ زیتونی ریشهدار ساخته و جابهجاییاش ممکن نیست. این راز مشترک تردید پنلوپه را برطرف میکند. آن دو با هم از سالهای دوری میگویند؛ اودیسئوس همچنین هشدار تیرسیاس دربارهٔ سفری دیگر را یاد میکند. صبح، برای دیدن پدرش لائرتس به مزرعه میرود.←24دیدار با لائرتس و صلحهرمس سایههای خواستگاران را به جهان مردگان میبرد؛ آنجا آگاممنون از مرگ آشیل پس از رویدادهای ایلیاد میگوید و با شنیدن سرنوشت خواستگاران، وفاداری پنلوپه را میستاید. در ایتاکا، اودیسئوس به باغ پدرش لائرتس میرود. ابتدا هویتش را پنهان میکند، سپس با نشان دادن زخم شکار و یادآوری درختانی که پدر در کودکی به او داده بود، خود را میشناساند. در شهر، اوپیتس، پدر آنتینوئوس، خانوادههای خواستگاران را برای انتقام گرد میآورد؛ همهٔ مردم با او همراه نمیشوند. در درگیری کنار مزرعه، لائرتس اوپیتس را میکشد. آتنا، با خواست زئوس، دو طرف را از ادامهٔ کشتار بازمیدارد و میانشان پیمان صلح برقرار میکند.←