فهرست داستان
سه بخشِ میان دو منظومه برای روشن کردن زمینهاند و سرود هومر نیستند.
ایلیاد
1طاعون و خشم آشیلدر سال دهم جنگ، خریسِس برای آزاد کردن دخترش خریسئیس به اردوگاه یونانیان میآید. آگاممنون درخواست او را رد میکند و آپولون طاعون میفرستد. به گفتهٔ کالخاس، آگاممنون خریسئیس را بازمیگرداند، اما بریسئیس را از آشیل میگیرد. آتنا جلوی خشونت آشیل را میگیرد؛ او از نبرد کنار میکشد و تتیس از زئوس میخواهد ترواییان را پیروز کند تا یونانیان قدر او را بدانند.←2خواب آگاممنون و صفآراییزئوس برای عمل به وعدهاش به تتیس، خوابی فریبنده را در چهرهٔ نستور نزد آگاممنون میفرستد: اکنون میتوان تروا را گرفت. آگاممنون برای آزمودن سپاه پیشنهاد بازگشت میدهد، اما سربازان واقعاً به سوی کشتیها میدوند و اودیسئوس آنان را برمیگرداند. ترسیتس به فرمانده اعتراض میکند و سرانجام شاعر سپاهها و فرماندهان دو طرف را برمیشمارد.←3پاریس و منلائوسدو سپاه قرار میگذارند پاریس و منلائوس تنبهتن بجنگند و نتیجهٔ نبرد تکلیف هلن و جنگ را روشن کند. هلن از کنار پریام روی دیوار تروا فرماندهان یونانی را معرفی میکند. منلائوس در نبرد دست بالا را پیدا میکند، اما آفرودیت پاریس را از میدان بیرون میبرد. آگاممنون پیروزی منلائوس را اعلام میکند، ولی پیمان هنوز اجرا نشده است.←4شکستن آتشبسپس از برتری منلائوس در دوئل، زئوس پایان جنگ را پیش میکشد، اما هرا و آتنا خواهان ادامهٔ آناند. آتنا پانداروسِ تروایی را به تیراندازی به منلائوس وامیدارد. زخم منلائوس درمان میشود، ولی پیمان شکسته است؛ آگاممنون سپاه را برای نبرد دوباره میگرداند و میآراید.←5درخشش دیومدسآتنا به دیومدس نیروی جنگ و توانِ شناختن خدایان را میدهد. او پانداروس را میکشد و آینیاس را زخمی میکند؛ آفرودیت برای نجات پسرش آینیاس دخالت میکند و دیومدس دست او را زخمی میکند. سرانجام آتنا کنار دیومدس بر ارابه میایستد و او آرس، خدای جنگ، را نیز زخمی میکند.←6هکتور در خانهدر دشت، دیومدس و گلاوکوس درمییابند خانوادههایشان پیوند مهماننوازی دارند و بهجای جنگیدن زره عوض میکنند. هکتور به تروا میرود؛ مادرش هکابه و زنان شهر از آتنا یاری میخواهند، اما الهه درخواستشان را نمیپذیرد. هکتور پاریس را به بازگشت به میدان وامیدارد و کنار دروازه با همسرش آندروماخه و پسرشان آستیاناکس دیدار میکند. آندروماخه از مرگ او و اسارت خود میترسد.←7دوئل هکتور و آیاسهکتور هماوردی از سپاه یونان میطلبد و قرعه به نام آیاس میافتد. نبردشان بینتیجه میماند؛ با رسیدن شب از هم جدا میشوند و به یکدیگر هدیه میدهند. ترواییان پیشنهاد بازگرداندن داراییها را میدهند، اما پاریس حاضر نیست هلن را بازگرداند و صلحی در کار نیست. دو سپاه برای خاکسپاری کشتهها موقتاً دست از جنگ میکشند و یونانیان کنار کشتیها دیوار و خندق میسازند.←8پیشروی ترواییانزئوس دخالت خدایان دیگر را در جنگ ممنوع میکند و کفهٔ نبرد را به سود تروا برمیگرداند. حتی دیومدس و نستور زیر آذرخش او عقب مینشینند. هرا و آتنا میخواهند به یونانیان کمک کنند، اما زئوس مانعشان میشود. هکتور سپاه تروا را تا نزدیکی کشتیهای یونانی میراند و شب، ترواییان در دشت آتش روشن میکنند و همانجا میمانند.←9درخواست از آشیلدر شبی که آتش اردوگاه ترواییان نزدیک کشتیها پیداست، آگاممنون از شکست میترسد. به پیشنهاد نستور، هدایایی از جمله بازگرداندن بریسئیس را وعده میدهد و اودیسئوس، آیاس و فونیکس را نزد آشیل میفرستد. هر یک میکوشد او را به جنگ برگرداند؛ فونیکس داستان ملئاگر را برای هشدار دربارهٔ دیر پذیرفتن آشتی میگوید. آشیل هدایا را رد میکند و از دو سرنوشت خود حرف میزند: مرگ با آوازه در تروا یا زندگی بلندتر در خانه. میگوید تا خطر به کشتیهای خودش نرسد نخواهد جنگید.←10شبی در اردوگاه دشمنهمان شبی که ترواییان نزدیک کشتیها اردو زدهاند، فرماندهان یونانی برای شناسایی دشمن دیومدس و اودیسئوس را میفرستند. از سوی دیگر هکتور، دولون را برای جاسوسی از اردوگاه یونان میفرستد. دو یونانی او را میگیرند، از جایگاه متحدان تازهرسیدهٔ تروا خبر میگیرند و سپس میکشند. با راهنمایی آتنا، به اردوگاه تراکیانِ خفته میروند؛ دیومدس رِسوس و چند تن از همراهانش را میکشد و آن دو اسبهای او را میبرند.←11زخمی شدن فرماندهانصبح، آگاممنون ترواییان را عقب میراند، اما پس از زخمی شدنش میدان را ترک میکند و هکتور دوباره پیش میآید. دیومدس، اودیسئوس و ماخائونِ پزشک نیز زخمی میشوند. آشیل میبیند نستور ماخائون را به اردوگاه میبرد و پاتروکلوس را برای پرسوجو میفرستد. نستور از او میخواهد آشیل را به بازگشت راضی کند؛ اگر نشد، با زره آشیل و همراه سپاه میرمیدونها به میدان برود. پاتروکلوس در راه بازگشت به اوریپیلوسِ زخمی کمک میکند.←12شکستن دیوارپاتروکلوس هنوز از اوریپیلوسِ زخمی مراقبت میکند که ترواییان به دیوار تازهٔ اردوگاه یونان میرسند. پولوداماس از نشانهٔ عقابی که ماری را رها میکند، شکست حمله را پیشبینی میکند؛ هکتور هشدارش را نمیپذیرد. سارپدون و لیکیاییان به بخشی از دیوار فشار میآورند و آیاس با آنان میجنگد. سرانجام هکتور با سنگی بزرگ دروازه را میشکند و ترواییان تا میان کشتیها پیش میروند.←13دخالت پوزئیدونپس از شکستن دیوار، جنگ کنار کشتیهای یونان ادامه دارد. زئوس نگاهش را از میدان برمیگرداند و پوزئیدون برخلاف خواست او پنهانی به یونانیان کمک میکند: نخست در چهرهٔ کالخاس به دو آیاس نیرو میدهد و سپس دیگر جنگجویان را دلگرم میکند. ایدومنئوس و مریونس در بخشی از میدان ترواییان را عقب میزنند، اما هکتور هنوز حمله میکند و نبرد نزدیک کشتیها سخت میماند.←14فریب زئوسوقتی نبرد به کشتیها رسیده، آگاممنون حتی به عقب بردن کشتیها میاندیشد، اما اودیسئوس مخالفت میکند و فرماندهان زخمی سپاه را دلگرم میکنند. هرا برای دور کردن نگاه زئوس از میدان، کمربند فریبندهٔ آفرودیت را میگیرد و «خواب» را راضی میکند زئوس را پس از همخوابگی بخواباند. پوزئیدون در این فرصت آشکارتر به یونانیان یاری میدهد. آیاس با سنگ هکتور را از پا میاندازد؛ یارانش او را زنده از میدان بیرون میبرند و ترواییان عقب مینشینند.←15آتش کنار کشتیهازئوس از خواب بیدار میشود، پوزئیدون را از میدان کنار میکشد و آپولون را برای نیرو دادن به هکتور میفرستد. هکتور به نبرد برمیگردد و با یاری آپولون ترواییان دوباره از خندق و دیوار میگذرند. پاتروکلوس که هنوز از اوریپیلوسِ زخمی مراقبت میکرد، برای خبر دادن از خطر به سوی آشیل میدود. هکتور به کشتیها میرسد و آتش میخواهد، اما آیاس تا پایان این سرود با نیزه جلوی آتشزدن کشتی را میگیرد.←16پاتروکلوس با زره آشیلپاتروکلوس از آشیل میخواهد با زره او و سپاه میرمیدونها به دفاع از کشتیها برود. آشیل میپذیرد، اما میگوید پس از راندن دشمن از کشتیها برگردد. وقتی آتش به یک کشتی میرسد، پاتروکلوس به میدان میآید، آتش را خاموش میکند و ترواییان را تا نزدیکی تروا عقب میراند. او سارپدون، پسر زئوس، را میکشد؛ سپس هشدار آشیل را پشت سر میگذارد و به شهر نزدیک میشود. آپولون او را بیدفاع میکند، اوفوربوس زخمیاش میکند و هکتور ضربهٔ مرگبار را میزند.←17نبرد بر سر پیکرپاتروکلوس کشته شده، اما آشیل هنوز خبر ندارد. منلائوس و آیاس از پیکر او در برابر ترواییان دفاع میکنند. هکتور زره آشیل را که پاتروکلوس پوشیده بود برمیدارد و خودش میپوشد؛ از این پس پیکر و زره در دو سوی میداناند. منلائوس آنتیلوخوس را نزد آشیل میفرستد تا خبر مرگ را برساند. سرانجام منلائوس و مریونس پیکر بیزره پاتروکلوس را میبرند و دو آیاس راه بازگشت را نگه میدارند.←18خبر مرگ و سپر تازهآنتیلوخوس خبر مرگ پاتروکلوس را به آشیل میرساند. آشیل از اندوه فرو میریزد و تصمیم میگیرد برای کشتن هکتور به جنگ برگردد، با آنکه تتیس هشدار میدهد مرگ خود او نیز پس از هکتور نزدیک است. چون هکتور زرهش را گرفته، آشیل هنوز نمیتواند بجنگد؛ فقط کنار خندق ظاهر میشود و فریادش ترواییان را میترساند تا یونانیان پیکر پاتروکلوس را برگردانند. در شورای شبانهٔ تروا، هکتور پیشنهاد پولوداماس برای عقبنشینی به درون شهر را رد میکند. تتیس نزد هفائستوس میرود و او زرهی تازه میسازد؛ بر سپر، آسمان و دو شهر و صحنههای زندگی و جنگ را نقش میزند.←19آشتی در سپاه یونانتتیس زره تازه را برای آشیل میآورد. آشیل در مجمع سپاه از خشم پیشینش میگذرد و آگاممنون هدایا و بریسئیس را بازمیگرداند و سوگند میخورد به او دست نزده است. بریسئیس با دیدن پیکر پاتروکلوس سوگواری میکند و از مهربانی او میگوید. آشیل از شدت اندوه خوراک نمیخورد و برای نبرد آماده میشود. هنگام سوار شدن، اسب زانتوس با صدایی که هرا به او داده از مرگ نزدیک آشیل خبر میدهد.←20بازگشت آشیلزئوس به خدایان اجازه میدهد در نبرد دخالت کنند، چون بازگشت آشیل ممکن است تروا را زودتر از موعد به خطر بیندازد. آپولون آینیاس را به رویارویی با آشیل میکشاند، اما وقتی آینیاس در آستانهٔ کشته شدن است، پوزئیدون او را نجات میدهد؛ سرنوشت او هنوز ادامه دارد. آشیل در میان ترواییان پیش میرود و به دنبال هکتور میگردد، اما آپولون هکتور را از رویارویی زودهنگام دور نگه میدارد.←21رود خشمگینآشیل ترواییان را تا رود اسکاماندر تعقیب میکند. لیکائون، پسر پریام که پیشتر اسیر او بوده، درخواست بخشش میکند اما آشیل او را میکشد. پیکرهای کشتهشدگان رود را پر میکنند و خدای رود، که زانتوس هم نامیده میشود، به آشیل حمله میبرد. هفائستوس با آتش رود را وامیدارد دست بردارد؛ سپس خدایان نیز با هم درگیر میشوند. نزدیک تروا، آپولون آگنور را نجات میدهد و با گرفتن شکل او، آشیل را از دروازه دور میکند تا دیگر ترواییان به شهر پناه ببرند.←22مرگ هکتورترواییان به شهر پناه بردهاند، اما هکتور از شرمِ نپذیرفتن هشدار پولوداماس بیرون دروازه میماند. پریام و هکابه از او میخواهند داخل شود. با نزدیک شدن آشیل، هکتور میگریزد و سه بار دور دیوار تعقیب میشود. آتنا در چهرهٔ دئیفوبوس، برادر هکتور، او را به ایستادن فریب میدهد. هکتور خواهان پیمانی برای بازگرداندن پیکر بازنده است، اما آشیل نمیپذیرد و از شکاف زرهی که هکتور از پاتروکلوس گرفته، او را میکشد. آشیل پیکر هکتور را به ارابه میبندد و میبرد؛ خانوادهاش از بالای دیوار سوگواری میکنند.←23بدرقهٔ پاتروکلوسشب، سایهٔ پاتروکلوس در خواب به آشیل میگوید زودتر او را به خاک بسپارد و میخواهد استخوانهایشان روزی کنار هم باشد. آشیل هیزم و هدایای آیینی گرد میآورد، اما در خشم خود دوازده اسیر تروایی را نیز کنار آتش پیکر پاتروکلوس میکشد. خدایان پیکر هکتور را از آسیب حفظ میکنند. پس از سوزاندن و گردآوردن استخوانهای پاتروکلوس، آشیل مسابقههایی چون ارابهرانی، کشتی و دو برگزار میکند و جایزه میدهد.←24پریام و آشیلآشیل هنوز پیکر هکتور را کنار اردوگاه نگه داشته و هر روز در اندوه پاتروکلوس آن را میکشد، اما خدایان از پیکر محافظت میکنند. زئوس به تتیس میگوید آشیل باید آن را بازگرداند و به پریام پیام میدهد برای بازخرید پسرش برود. هرمس شبانه پریام را از میان نگهبانان تا چادر آشیل راهنمایی میکند. پریام از آشیل میخواهد پدر خودش را به یاد بیاورد؛ هر دو میگریند و آشیل پیکر هکتور را تحویل میدهد. با مهلتی برای سوگواری و خاکسپاری، پریام به تروا برمیگردد. آندروماخه، هکابه و هلن برای هکتور مرثیه میگویند و ایلیاد با خاکسپاری او تمام میشود.←
میان دو داستان
◇پس از پایان ایلیادایلیاد با خاکسپاری هکتور تمام میشود. جنگ هنوز ادامه دارد. در روایتهای دیگر، آشیل نیز پیش از سقوط تروا کشته میشود؛ این رخداد در خودِ ایلیاد روایت نشده است.←◇اسب چوبی و سقوط تروایونانیان با نیرنگ اسب چوبی وارد تروا میشوند و شهر سقوط میکند. ادیسه چند بار از اسب یاد میکند، اما روایت کامل سقوط شهر در خودِ ایلیاد نیست.←◇بازگشتهای متفاوتپس از جنگ، قهرمانان یونانی سرنوشت یکسانی ندارند. داستانِ بازگشت و قتل آگاممنون در ادیسه بارها بهعنوان هشداری برای اودیسئوس یاد میشود.←
ادیسه
1خانهای در انتظارسالها از پایان جنگ تروا گذشته و اودیسئوس هنوز در جزیرهٔ کالیپسو مانده است. در گفتوگوی خدایان، آتنا خواهان بازگشت اوست؛ پوزئیدون که با او دشمن است فعلاً دور از جمع است. آتنا به ایتاکا میرود و در ظاهر منتس با تلماخوس، پسر اودیسئوس، حرف میزند. در خانه، خواستگارانِ پنلوپه از دارایی خانواده میخورند و منتظرند او یکی را به همسری برگزیند. آتنا از تلماخوس میخواهد مجمعی تشکیل دهد و برای گرفتن خبر پدرش نزد نستور و منلائوس برود. تلماخوس نخستین بار در برابر خواستگاران و مادرش با صدایی مستقل حرف میزند.←2حرکت تلماخوستلماخوس پس از سالها مجمع مردم ایتاکا را تشکیل میدهد و از خواستگاران میخواهد خانهٔ پدرش را ترک کنند. آنتینوئوس، یکی از سران آنان، پنلوپه را مقصر میداند و میگوید او سه سال روزها کفن لائرتس را بافته و شبها شکافته تا ازدواج را عقب بیندازد. نشانهٔ دو عقاب هشدار تعبیر میشود، اما خواستگاران توجهی نمیکنند. آتنا اینبار در چهرهٔ منتور به تلماخوس برای فراهم کردن کشتی و همراهان کمک میکند. او سفر را از پنلوپه پنهان میکند و شبانه به سوی پیلوس حرکت میکند.←3نستور در پیلوستلماخوس و آتنا، که هنوز به شکل منتور همراه اوست، به پیلوس میرسند و نستور را در مراسم قربانی کنار دریا میبینند. تلماخوس از سرنوشت پدرش میپرسد؛ نستور خبر قطعی از اودیسئوس ندارد، اما از پراکنده شدن سپاه پس از تروا و بازگشت بدفرجام آگاممنون میگوید. داستان اورستس، پسری که انتقام پدرش را گرفت، تلماخوس را به یاد وضعیت خانهٔ خود میاندازد. آتنا پس از رفتن به شکل عقاب شناخته میشود. نستور پسرش پیسیستراتوس را همراه تلماخوس با ارابه به سوی اسپارت میفرستد.←4خبر از اسپارتتلماخوس و پیسیستراتوس به کاخ منلائوس در اسپارت میرسند. هلن و منلائوس از زیرکی اودیسئوس در جنگ تروا و ماجرای اسب چوبی یاد میکنند. منلائوس از بازگشت دشوار خودش میگوید: در مصر با راهنمایی دختر پروتئوس، آن ایزد دریایی دگرشکلشونده را گرفت و از او خبر گرفت که اودیسئوس در جزیرهٔ کالیپسو گرفتار است. همزمان در ایتاکا، خواستگاران از سفر تلماخوس باخبر میشوند و در مسیر بازگشتش کمین میکنند. پنلوپه تازه از سفر پسر و خطر پیش رویش آگاه میشود.←5رهایی از جزیرهٔ کالیپسوپس از چهار سرود دربارهٔ تلماخوس، روایت سرانجام به خود اودیسئوس میرسد. زئوس هرمس را نزد کالیپسو میفرستد تا فرمان رهایی او را برساند. کالیپسو جاودانگی و زندگی کنار خود را یادآوری میکند، اما اودیسئوس بازگشت به پنلوپه و خانه را میخواهد. او کلکی میسازد و راه میافتد. پوزئیدون طوفانی برمیانگیزد و کلک را میشکند؛ اینو، ایزدبانوی دریا، پوششی نجاتبخش به او میدهد. اودیسئوس با شنا به ساحل سرزمین فایاکها میرسد و زیر برگها از خستگی میخوابد.←6نائوسیکااودیسئوس خسته و بیلباس زیر برگها کنار ساحل خوابیده است. آتنا در خواب نائوسیکا، دختر آلکینوس، او را به شستن لباسها کنار رود میکشاند. بازی دختران اودیسئوس را بیدار میکند؛ خدمتکاران میترسند، اما نائوسیکا میماند و به درخواست او پاسخ میدهد. لباس و خوراک به او میدهد و راه شهر را نشان میدهد. برای پرهیز از حرف مردم، میخواهد اودیسئوس جداگانه به کاخ بیاید و از مادرش آرهته یاری بخواهد.←7در کاخ فایاکهااودیسئوس طبق راهنمایی نائوسیکا جداگانه به شهر میرود. آتنا در چهرهٔ دختری راه کاخ را نشان میدهد و با مهی محافظ او را از دید مردم میپوشاند. اودیسئوس در کاخ نخست به آرهته، ملکه، پناه میبرد و از او و آلکینوس میخواهد راه بازگشتش را فراهم کنند. میزبانان میپذیرند. آرهته لباسهایی را که خود بافته میشناسد و میپرسد اودیسئوس چگونه به دستشان آورده؛ او داستان رسیدنش از جزیرهٔ کالیپسو و دیدار با نائوسیکا را میگوید، اما هنوز نام خود را آشکار نمیکند.←8آوازِ ترواآلکینوس برای رساندن مهمان ناشناس به خانه کشتی آماده میکند و برای او جشن و مسابقه میگذارد. دِمودوکوس، آوازخوان فایاکها، از جنگ تروا میخواند و اودیسئوس پنهانی میگرید. در مسابقه، اودیسئوس از توهین یکی از جوانان رنجیده میشود و دیسکی دورتر از همه میاندازد. پس از آواز دیگری دربارهٔ خدایان، خود از دِمودوکوس میخواهد ماجرای اسب چوبی تروا را بخواند. دوباره گریه میکند؛ آلکینوس اینبار از او میپرسد کیست، از کجا آمده و چه رنجهایی کشیده است.←9لوتوسخواران و غول یکچشماودیسئوس سرانجام خود را به فایاکها معرفی میکند و از آغاز سفر پس از تروا میگوید. در ایسْماروس، همراهان پس از غارت شهر دیر میمانند و در ضدحمله کشته میدهند. در سرزمین لوتوسخواران، چند نفر میل بازگشت را از یاد میبرند و اودیسئوس آنان را به کشتی برمیگرداند. سپس در غار پولیفموسِ یکچشم گرفتار میشوند. غول چند همراه را میخورد؛ اودیسئوس با شراب و نام ساختگی «هیچکس» او را فریب میدهد، چشمش را کور میکند و زیر شکم گوسفندان از غار میگریزد. از کشتی نام واقعیاش را فریاد میزند و پولیفموس از پدرش پوزئیدون میخواهد بازگشت او را دشوار کند.←10بادها، غولها و سیرسهاودیسئوس همچنان در کاخ فایاکها گذشته را تعریف میکند. آئولوس بادهای ناخواسته را در کیسهای به او میدهد، اما نزدیک ایتاکا همراهان به گمان اینکه در آن گنج است کیسه را میگشایند و طوفان برشان میگرداند. لایستریگونها تقریباً همهٔ کشتیها را نابود میکنند و فقط کشتی اودیسئوس میگریزد. در جزیرهٔ سیرسه، او همراهان را به خوک تبدیل میکند؛ اوریلوخوس که بیرون مانده خبر میآورد و هرمس گیاه محافظی به اودیسئوس میدهد. او همراهان را آزاد میکند و مدتی نزد سیرسه میمانند. هنگام رفتن، سیرسه میگوید نخست باید از تیرسیاس در جهان مردگان راه بپرسند؛ همان شب اِلپِنور از بام میافتد و میمیرد.←11سفر به جهان مردگاناودیسئوس برای گرفتن راهنمایی تیرسیاس به مرز جهان مردگان میرود و آیین فراخواندن سایهها را انجام میدهد. نخست اِلپِنورِ بیخاکسپاری از او میخواهد هنگام بازگشت پیکرش را دفن کند. تیرسیاس هشدار میدهد به گاوهای هلیوس دست نزنند، و از خطر خواستگاران در خانه و سفری دیگر پس از بازگشت میگوید. اودیسئوس با مادرش آنتیکلیا، که در غیاب او مرده، سخن میگوید. سایهٔ آگاممنون از قتل خود پس از بازگشت میگوید؛ آشیل از زندگی و مرگ حرف میزند و آیاس هنوز بر سر زره آشیل با اودیسئوس قهر است.←12آواز سیرنها و گاوهای خورشیداودیسئوس پس از بازگشت از جهان مردگان، اِلپِنور را دفن میکند و از سیرسه هشدارهای سفر را میشنود. برای گذشتن از آواز سیرنها، گوش همراهان را با موم میبندد و خود را به دکل میبندد. در گذرگاه بعدی، از گرداب کاریبدیس دوری میکنند، اما اسکیلا شش نفر را میرباید. در جزیرهٔ گاوهای هلیوس، باد مخالف آنان را نگه میدارد؛ با تمام شدن آذوقه، اوریلوخوس همراهان را به کشتن گاوها میکشاند. پس از حرکت، زئوس کشتی را نابود میکند؛ اودیسئوس تنها زنده میماند، دوباره از کنار کاریبدیس میگذرد و سرانجام به جزیرهٔ کالیپسو میرسد.←13بازگشت پنهانیروایت از خاطرات اودیسئوس در کاخ فایاکها به زمان حال برمیگردد. فایاکها او را هنگام خواب با هدایا در ساحل ایتاکا میگذارند؛ پوزئیدون کشتیِ بازگشتهٔ آنان را سنگ میکند. اودیسئوس پس از بیداری زادگاهش را نمیشناسد، چون آتنا آن را در مه پوشانده است. او حتی به آتنا، که در ظاهر چوپانی آمده، داستانی ساختگی میگوید. آتنا خود را آشکار میکند، هدایا را با او در غاری پنهان میکند و از خواستگاران و خطر بازگشت تلماخوس میگوید. سپس چهرهٔ اودیسئوس را به گدایی پیر بدل میکند و او را نزد خوکبان وفادارش اومائوس میفرستد.←14پناه نزد خوکباناودیسئوس با چهرهٔ گدای پیر به کلبهٔ اومائوس، خوکبان خود، میرود. اومائوس او را نمیشناسد، اما از سگها نجاتش میدهد، خوراک و جا میدهد و از غیبت اربابش و مصرف دارایی او به دست خواستگاران مینالد. اودیسئوس برای پنهان ماندن، خود را مردی از کرت جا میزند و سرگذشتی ساختگی میگوید؛ ادعای او دربارهٔ زنده بودن اودیسئوس را اومائوس، که پیشتر خبرهای دروغ شنیده، باور نمیکند. شب، اودیسئوس با حکایتی دیگر از سرمای جنگ تروا بهطور غیرمستقیم جامهای گرم میخواهد. اومائوس به او بالاپوش میدهد و خود بیرون کنار گله نگهبانی میکند.←15بازگشت تلماخوسروایت میان اسپارت و کلبهٔ اومائوس جابهجا میشود. آتنا به تلماخوس میگوید زود برگردد، از کمین خواستگاران دور بزند و پس از رسیدن به ایتاکا نخست نزد اومائوس برود. منلائوس و هلن با هدیه بدرقهاش میکنند و هلن نشانهٔ پرنده را نوید بازگشت اودیسئوس میداند. تلماخوس در راه، تئوکلومنوس، پیشگویی که از انتقامجویان میگریزد، را نیز سوار کشتی میکند. در کلبه، اودیسئوسِ ناشناس از اومائوس دربارهٔ پدر و مادرش میپرسد و اومائوس داستان ربوده شدن خود در کودکی و آمدنش به خانهٔ اودیسئوس را میگوید. تلماخوس از کمین جان سالم میبرد، همراهانش را با کشتی به شهر میفرستد و خود راه کلبه را پیش میگیرد.←16شناختن پدر و پسرتلماخوس به کلبهٔ اومائوس میرسد و خوکبان را برای خبر دادن به پنلوپه به شهر میفرستد. در غیبت او، آتنا ظاهر گداییِ اودیسئوس را برمیدارد. تلماخوس ابتدا گمان میکند این مرد دگرگونشده خدایی است، سپس پدرش را میشناسد و هر دو میگریند. اودیسئوس از او میخواهد بازگشتش را حتی از پنلوپه و اومائوس پنهان کند، توهین خواستگاران به گدا را تحمل کند و هنگام اشارهٔ او سلاحهای تالار را کنار بگذارد. همزمان خواستگاران از ناکامی کمین باخبر میشوند؛ آنتینوئوس باز هم پیشنهاد کشتن تلماخوس میدهد و پنلوپه او را سرزنش میکند. پیش از بازگشت اومائوس، آتنا اودیسئوس را دوباره به شکل گدا درمیآورد.←17گدا در خانهٔ خودتلماخوس به کاخ بازمیگردد و خبرهای سفرش را به پنلوپه میدهد؛ تئوکلومنوس نیز پیشگویی میکند اودیسئوس همین حالا در ایتاکاست. اومائوس گدای ناشناس را از مزرعه به شهر میبرد. در راه، ملانتیوسِ بزچران به او اهانت میکند. نزدیک در خانه، سگ پیر اودیسئوس، آرگوس، اربابش را میشناسد و اندکی بعد میمیرد. اودیسئوس در تالار از خواستگاران خوراک میخواهد؛ آنتینوئوس به او ناسزا میگوید و چهارپایهای به سویش پرتاب میکند، اما او هویت خود را آشکار نمیکند. پنلوپه میخواهد با این غریبه دربارهٔ شوهرش حرف بزند؛ اودیسئوس گفتوگو را تا پس از رفتن خواستگاران به تأخیر میاندازد.←18آزمونهای بیشترگدای شهر، ایروس، میخواهد اودیسئوسِ ناشناس را از آستانهٔ خانه براند. خواستگاران از دعوای آنان سرگرمی میسازند؛ اودیسئوس با ضربهای او را شکست میدهد، بیآنکه توان واقعیاش را کاملاً آشکار کند. او به آمفینوموس، یکی از خواستگاران که با او مهربانتر است، هشدار میدهد پیش از بازگشت صاحب خانه برود، اما آمفینوموس میماند. پنلوپه در تالار ظاهر میشود و یادآوری میکند خواستگار باید هدیه بیاورد، نه دارایی میزبان را بخورد؛ آنان برایش هدیه میفرستند. شب، ملانتو، خدمتکاری که به یکی از خواستگاران نزدیک است، و اوریماخوس به گدای ناشناس اهانت میکنند. تلماخوس سرانجام خواستگاران را به پایان مهمانی و رفتن به خانههایشان وامیدارد.←19گفتوگو با پنلوپهپس از رفتن خواستگاران، اودیسئوس و تلماخوس سلاحهای تالار را پنهان میکنند. پنلوپه با گدای ناشناس گفتوگو میکند و از بافتن و شبانه شکافتن کفن لائرتس برای عقب انداختن ازدواج میگوید. اودیسئوس باز خود را مردی از کرت معرفی میکند، اما با شرح دقیق جامه و همراهِ اودیسئوس، پنلوپه را به گریه میاندازد و میگوید او بهزودی بازمیگردد. اوریکلئا، دایهٔ سالخورده، هنگام شستن پای مهمان، زخم قدیمیِ شکار گراز را لمس میکند و او را میشناسد؛ اودیسئوس وادارش میکند راز را نگه دارد. پنلوپه، بیخبر از این شناخت، خواب عقاب و غازها را میگوید و اعلام میکند فردا خواستگاران را با کمان اودیسئوس و دوازده تبر خواهد آزمود.←20نشانههای روز سرنوشتاودیسئوس شب را در آستانهٔ خانه بیدار میماند، از رفتار برخی خدمتکاران خشمگین میشود و با یادآوری نجاتش از غار سیکلوپ خویشتنداری میکند. آتنا به او دلگرمی میدهد؛ پنلوپه نیز بیخبر از حضور شوهرش شبِ سختی دارد. صبح، رعد زئوس و آرزوی زنِ آسیابان برای آخرین مهمانی خواستگاران به چشم اودیسئوس نشانه میآیند. اومائوس و ملانتیوس با گلهها میرسند؛ فیلویتیوس، گاوبان وفادار، با غریبه مهربان است. خواستگاران باز دربارهٔ کشتن تلماخوس حرف میزنند و در مهمانی، کتسیپوس سُم گاوی به سوی گدا پرتاب میکند. تئوکلومنوس تیرگی و مرگ را بر آنان میبیند، اما خواستگاران به او میخندند.←21آزمون کمانپنلوپه کمان اودیسئوس را از انبار میآورد و میگوید با مردی میرود که آن را زه کند و تیر را از میان دوازده تبر بگذراند. تلماخوس تبرها را میچیند و خودش نزدیک است کمان را زه کند، اما با اشارهٔ پدر دست میکشد. خواستگاران یکی پس از دیگری ناکام میمانند، حتی وقتی کمان را گرم و چرب میکنند. اودیسئوس بیرون تالار زخم قدیمیاش را به اومائوس و فیلویتیوس نشان میدهد و خود را به آنان میشناساند؛ سپس از آنان میخواهد درها را ببندند. پنلوپه از دادن کمان به گدای ناشناس دفاع میکند، اما تلماخوس او را به اتاقش میفرستد. اودیسئوس کمان را بهآسانی زه میکند و تیر را از دوازده تبر میگذراند؛ زئوس رعد میزند و تلماخوس مسلح کنار پدر میایستد.←22پایان خواستگاراناودیسئوس پس از آزمون کمان، نخست آنتینوئوس را با تیر میکشد و هویت خود را آشکار میکند. اوریماخوس جبران خسارت پیشنهاد میدهد، اما اودیسئوس نمیپذیرد و نبرد در تالار آغاز میشود. تلماخوس، اومائوس و فیلویتیوس کنار او میجنگند؛ ملانتیوس از انبار برای خواستگاران سلاح میآورد، تا آن دو وفادار دستگیرش میکنند. آتنا نیز در ادامه به یاری اودیسئوس میآید. پس از کشته شدن خواستگاران، تلماخوس به درخواست خود آوازخوان، فمیوس، و پیامرسان، مدون، را زنده میگذارد. زنان خدمتکاری که با خواستگاران همراه بودند و ملانتیوس نیز بهشدت مجازات میشوند. سپس تالار را پاک میکنند و اوریکلئا برای خبر دادن به پنلوپه میرود.←23راز تختخواباوریکلئا خبر بازگشت اودیسئوس و مرگ خواستگاران را به پنلوپه میدهد، اما پنلوپه پس از سالها انتظار تنها با این خبر و نشانهٔ زخم قانع نمیشود. اودیسئوس برای آنکه شهر از کشتار زود آگاه نشود، از آوازخوان میخواهد نوای جشن برپا کند. پس از شستوشو و پوشیدن جامهٔ تازه، پنلوپه میگوید تختخوابشان را بیرون اتاق بگذارند. اودیسئوس اعتراض میکند: خود تخت را پیرامون تنهٔ زیتونی ریشهدار ساخته و جابهجاییاش ممکن نیست. این راز مشترک تردید پنلوپه را برطرف میکند. آن دو با هم از سالهای دوری میگویند؛ اودیسئوس همچنین هشدار تیرسیاس دربارهٔ سفری دیگر را یاد میکند. صبح، برای دیدن پدرش لائرتس به مزرعه میرود.←24دیدار با لائرتس و صلحهرمس سایههای خواستگاران را به جهان مردگان میبرد؛ آنجا آگاممنون از مرگ آشیل پس از رویدادهای ایلیاد میگوید و با شنیدن سرنوشت خواستگاران، وفاداری پنلوپه را میستاید. در ایتاکا، اودیسئوس به باغ پدرش لائرتس میرود. ابتدا هویتش را پنهان میکند، سپس با نشان دادن زخم شکار و یادآوری درختانی که پدر در کودکی به او داده بود، خود را میشناساند. در شهر، اوپیتس، پدر آنتینوئوس، خانوادههای خواستگاران را برای انتقام گرد میآورد؛ همهٔ مردم با او همراه نمیشوند. در درگیری کنار مزرعه، لائرتس اوپیتس را میکشد. آتنا، با خواست زئوس، دو طرف را از ادامهٔ کشتار بازمیدارد و میانشان پیمان صلح برقرار میکند.←