→ همهٔ شخصیتها
یونانیان
اودیسئوس
پادشاه ایتاکا؛ قهرمان ادیسه که با هوش و نیرنگ برای بازگشت میکوشد.
اودیسئوس در ایلیاد از فرماندهان یونانی است، اما ادیسه او را در راه خانه دنبال میکند. منظومه از آغاز سفرش شروع نمیشود: ابتدا خانوادهٔ او در ایتاکا را میبینیم و بعد اودیسئوس در کاخ فایاکها ماجراهای پیشین خود را بازمیگوید. زیرکی او در فرار از پولیفموس و بازگشت پنهانی به خانه کارساز است، ولی گاهی، مانند فریاد زدن نامش به پولیفموس، برایش هزینه دارد. بازگشتش با رسیدن به ساحل تمام نمیشود؛ باید با خانواده و مردم شهر نیز روبهرو شود.
نامهای دیگر: اولیس، اودیسیوس
در کدام بخشها نامش آمده؟
2خواب آگاممنون و صفآراییزئوس برای عمل به وعدهاش به تتیس، خوابی فریبنده را در چهرهٔ نستور نزد آگاممنون میفرستد: اکنون میتوان تروا را گرفت. آگاممنون برای آزمودن سپاه پیشنهاد بازگشت میدهد، اما سربازان واقعاً به سوی کشتیها میدوند و اودیسئوس آنان را برمیگرداند. ترسیتس به فرمانده اعتراض میکند و سرانجام شاعر سپاهها و فرماندهان دو طرف را برمیشمارد.←9درخواست از آشیلدر شبی که آتش اردوگاه ترواییان نزدیک کشتیها پیداست، آگاممنون از شکست میترسد. به پیشنهاد نستور، هدایایی از جمله بازگرداندن بریسئیس را وعده میدهد و اودیسئوس، آیاس و فونیکس را نزد آشیل میفرستد. هر یک میکوشد او را به جنگ برگرداند؛ فونیکس داستان ملئاگر را برای هشدار دربارهٔ دیر پذیرفتن آشتی میگوید. آشیل هدایا را رد میکند و از دو سرنوشت خود حرف میزند: مرگ با آوازه در تروا یا زندگی بلندتر در خانه. میگوید تا خطر به کشتیهای خودش نرسد نخواهد جنگید.←10شبی در اردوگاه دشمنهمان شبی که ترواییان نزدیک کشتیها اردو زدهاند، فرماندهان یونانی برای شناسایی دشمن دیومدس و اودیسئوس را میفرستند. از سوی دیگر هکتور، دولون را برای جاسوسی از اردوگاه یونان میفرستد. دو یونانی او را میگیرند، از جایگاه متحدان تازهرسیدهٔ تروا خبر میگیرند و سپس میکشند. با راهنمایی آتنا، به اردوگاه تراکیانِ خفته میروند؛ دیومدس رِسوس و چند تن از همراهانش را میکشد و آن دو اسبهای او را میبرند.←11زخمی شدن فرماندهانصبح، آگاممنون ترواییان را عقب میراند، اما پس از زخمی شدنش میدان را ترک میکند و هکتور دوباره پیش میآید. دیومدس، اودیسئوس و ماخائونِ پزشک نیز زخمی میشوند. آشیل میبیند نستور ماخائون را به اردوگاه میبرد و پاتروکلوس را برای پرسوجو میفرستد. نستور از او میخواهد آشیل را به بازگشت راضی کند؛ اگر نشد، با زره آشیل و همراه سپاه میرمیدونها به میدان برود. پاتروکلوس در راه بازگشت به اوریپیلوسِ زخمی کمک میکند.←14فریب زئوسوقتی نبرد به کشتیها رسیده، آگاممنون حتی به عقب بردن کشتیها میاندیشد، اما اودیسئوس مخالفت میکند و فرماندهان زخمی سپاه را دلگرم میکنند. هرا برای دور کردن نگاه زئوس از میدان، کمربند فریبندهٔ آفرودیت را میگیرد و «خواب» را راضی میکند زئوس را پس از همخوابگی بخواباند. پوزئیدون در این فرصت آشکارتر به یونانیان یاری میدهد. آیاس با سنگ هکتور را از پا میاندازد؛ یارانش او را زنده از میدان بیرون میبرند و ترواییان عقب مینشینند.←◇اسب چوبی و سقوط تروایونانیان با نیرنگ اسب چوبی وارد تروا میشوند و شهر سقوط میکند. ادیسه چند بار از اسب یاد میکند، اما روایت کامل سقوط شهر در خودِ ایلیاد نیست.←◇بازگشتهای متفاوتپس از جنگ، قهرمانان یونانی سرنوشت یکسانی ندارند. داستانِ بازگشت و قتل آگاممنون در ادیسه بارها بهعنوان هشداری برای اودیسئوس یاد میشود.←1خانهای در انتظارسالها از پایان جنگ تروا گذشته و اودیسئوس هنوز در جزیرهٔ کالیپسو مانده است. در گفتوگوی خدایان، آتنا خواهان بازگشت اوست؛ پوزئیدون که با او دشمن است فعلاً دور از جمع است. آتنا به ایتاکا میرود و در ظاهر منتس با تلماخوس، پسر اودیسئوس، حرف میزند. در خانه، خواستگارانِ پنلوپه از دارایی خانواده میخورند و منتظرند او یکی را به همسری برگزیند. آتنا از تلماخوس میخواهد مجمعی تشکیل دهد و برای گرفتن خبر پدرش نزد نستور و منلائوس برود. تلماخوس نخستین بار در برابر خواستگاران و مادرش با صدایی مستقل حرف میزند.←4خبر از اسپارتتلماخوس و پیسیستراتوس به کاخ منلائوس در اسپارت میرسند. هلن و منلائوس از زیرکی اودیسئوس در جنگ تروا و ماجرای اسب چوبی یاد میکنند. منلائوس از بازگشت دشوار خودش میگوید: در مصر با راهنمایی دختر پروتئوس، آن ایزد دریایی دگرشکلشونده را گرفت و از او خبر گرفت که اودیسئوس در جزیرهٔ کالیپسو گرفتار است. همزمان در ایتاکا، خواستگاران از سفر تلماخوس باخبر میشوند و در مسیر بازگشتش کمین میکنند. پنلوپه تازه از سفر پسر و خطر پیش رویش آگاه میشود.←5رهایی از جزیرهٔ کالیپسوپس از چهار سرود دربارهٔ تلماخوس، روایت سرانجام به خود اودیسئوس میرسد. زئوس هرمس را نزد کالیپسو میفرستد تا فرمان رهایی او را برساند. کالیپسو جاودانگی و زندگی کنار خود را یادآوری میکند، اما اودیسئوس بازگشت به پنلوپه و خانه را میخواهد. او کلکی میسازد و راه میافتد. پوزئیدون طوفانی برمیانگیزد و کلک را میشکند؛ اینو، ایزدبانوی دریا، پوششی نجاتبخش به او میدهد. اودیسئوس با شنا به ساحل سرزمین فایاکها میرسد و زیر برگها از خستگی میخوابد.←6نائوسیکااودیسئوس خسته و بیلباس زیر برگها کنار ساحل خوابیده است. آتنا در خواب نائوسیکا، دختر آلکینوس، او را به شستن لباسها کنار رود میکشاند. بازی دختران اودیسئوس را بیدار میکند؛ خدمتکاران میترسند، اما نائوسیکا میماند و به درخواست او پاسخ میدهد. لباس و خوراک به او میدهد و راه شهر را نشان میدهد. برای پرهیز از حرف مردم، میخواهد اودیسئوس جداگانه به کاخ بیاید و از مادرش آرهته یاری بخواهد.←7در کاخ فایاکهااودیسئوس طبق راهنمایی نائوسیکا جداگانه به شهر میرود. آتنا در چهرهٔ دختری راه کاخ را نشان میدهد و با مهی محافظ او را از دید مردم میپوشاند. اودیسئوس در کاخ نخست به آرهته، ملکه، پناه میبرد و از او و آلکینوس میخواهد راه بازگشتش را فراهم کنند. میزبانان میپذیرند. آرهته لباسهایی را که خود بافته میشناسد و میپرسد اودیسئوس چگونه به دستشان آورده؛ او داستان رسیدنش از جزیرهٔ کالیپسو و دیدار با نائوسیکا را میگوید، اما هنوز نام خود را آشکار نمیکند.←8آوازِ ترواآلکینوس برای رساندن مهمان ناشناس به خانه کشتی آماده میکند و برای او جشن و مسابقه میگذارد. دِمودوکوس، آوازخوان فایاکها، از جنگ تروا میخواند و اودیسئوس پنهانی میگرید. در مسابقه، اودیسئوس از توهین یکی از جوانان رنجیده میشود و دیسکی دورتر از همه میاندازد. پس از آواز دیگری دربارهٔ خدایان، خود از دِمودوکوس میخواهد ماجرای اسب چوبی تروا را بخواند. دوباره گریه میکند؛ آلکینوس اینبار از او میپرسد کیست، از کجا آمده و چه رنجهایی کشیده است.←9لوتوسخواران و غول یکچشماودیسئوس سرانجام خود را به فایاکها معرفی میکند و از آغاز سفر پس از تروا میگوید. در ایسْماروس، همراهان پس از غارت شهر دیر میمانند و در ضدحمله کشته میدهند. در سرزمین لوتوسخواران، چند نفر میل بازگشت را از یاد میبرند و اودیسئوس آنان را به کشتی برمیگرداند. سپس در غار پولیفموسِ یکچشم گرفتار میشوند. غول چند همراه را میخورد؛ اودیسئوس با شراب و نام ساختگی «هیچکس» او را فریب میدهد، چشمش را کور میکند و زیر شکم گوسفندان از غار میگریزد. از کشتی نام واقعیاش را فریاد میزند و پولیفموس از پدرش پوزئیدون میخواهد بازگشت او را دشوار کند.←10بادها، غولها و سیرسهاودیسئوس همچنان در کاخ فایاکها گذشته را تعریف میکند. آئولوس بادهای ناخواسته را در کیسهای به او میدهد، اما نزدیک ایتاکا همراهان به گمان اینکه در آن گنج است کیسه را میگشایند و طوفان برشان میگرداند. لایستریگونها تقریباً همهٔ کشتیها را نابود میکنند و فقط کشتی اودیسئوس میگریزد. در جزیرهٔ سیرسه، او همراهان را به خوک تبدیل میکند؛ اوریلوخوس که بیرون مانده خبر میآورد و هرمس گیاه محافظی به اودیسئوس میدهد. او همراهان را آزاد میکند و مدتی نزد سیرسه میمانند. هنگام رفتن، سیرسه میگوید نخست باید از تیرسیاس در جهان مردگان راه بپرسند؛ همان شب اِلپِنور از بام میافتد و میمیرد.←11سفر به جهان مردگاناودیسئوس برای گرفتن راهنمایی تیرسیاس به مرز جهان مردگان میرود و آیین فراخواندن سایهها را انجام میدهد. نخست اِلپِنورِ بیخاکسپاری از او میخواهد هنگام بازگشت پیکرش را دفن کند. تیرسیاس هشدار میدهد به گاوهای هلیوس دست نزنند، و از خطر خواستگاران در خانه و سفری دیگر پس از بازگشت میگوید. اودیسئوس با مادرش آنتیکلیا، که در غیاب او مرده، سخن میگوید. سایهٔ آگاممنون از قتل خود پس از بازگشت میگوید؛ آشیل از زندگی و مرگ حرف میزند و آیاس هنوز بر سر زره آشیل با اودیسئوس قهر است.←12آواز سیرنها و گاوهای خورشیداودیسئوس پس از بازگشت از جهان مردگان، اِلپِنور را دفن میکند و از سیرسه هشدارهای سفر را میشنود. برای گذشتن از آواز سیرنها، گوش همراهان را با موم میبندد و خود را به دکل میبندد. در گذرگاه بعدی، از گرداب کاریبدیس دوری میکنند، اما اسکیلا شش نفر را میرباید. در جزیرهٔ گاوهای هلیوس، باد مخالف آنان را نگه میدارد؛ با تمام شدن آذوقه، اوریلوخوس همراهان را به کشتن گاوها میکشاند. پس از حرکت، زئوس کشتی را نابود میکند؛ اودیسئوس تنها زنده میماند، دوباره از کنار کاریبدیس میگذرد و سرانجام به جزیرهٔ کالیپسو میرسد.←13بازگشت پنهانیروایت از خاطرات اودیسئوس در کاخ فایاکها به زمان حال برمیگردد. فایاکها او را هنگام خواب با هدایا در ساحل ایتاکا میگذارند؛ پوزئیدون کشتیِ بازگشتهٔ آنان را سنگ میکند. اودیسئوس پس از بیداری زادگاهش را نمیشناسد، چون آتنا آن را در مه پوشانده است. او حتی به آتنا، که در ظاهر چوپانی آمده، داستانی ساختگی میگوید. آتنا خود را آشکار میکند، هدایا را با او در غاری پنهان میکند و از خواستگاران و خطر بازگشت تلماخوس میگوید. سپس چهرهٔ اودیسئوس را به گدایی پیر بدل میکند و او را نزد خوکبان وفادارش اومائوس میفرستد.←14پناه نزد خوکباناودیسئوس با چهرهٔ گدای پیر به کلبهٔ اومائوس، خوکبان خود، میرود. اومائوس او را نمیشناسد، اما از سگها نجاتش میدهد، خوراک و جا میدهد و از غیبت اربابش و مصرف دارایی او به دست خواستگاران مینالد. اودیسئوس برای پنهان ماندن، خود را مردی از کرت جا میزند و سرگذشتی ساختگی میگوید؛ ادعای او دربارهٔ زنده بودن اودیسئوس را اومائوس، که پیشتر خبرهای دروغ شنیده، باور نمیکند. شب، اودیسئوس با حکایتی دیگر از سرمای جنگ تروا بهطور غیرمستقیم جامهای گرم میخواهد. اومائوس به او بالاپوش میدهد و خود بیرون کنار گله نگهبانی میکند.←15بازگشت تلماخوسروایت میان اسپارت و کلبهٔ اومائوس جابهجا میشود. آتنا به تلماخوس میگوید زود برگردد، از کمین خواستگاران دور بزند و پس از رسیدن به ایتاکا نخست نزد اومائوس برود. منلائوس و هلن با هدیه بدرقهاش میکنند و هلن نشانهٔ پرنده را نوید بازگشت اودیسئوس میداند. تلماخوس در راه، تئوکلومنوس، پیشگویی که از انتقامجویان میگریزد، را نیز سوار کشتی میکند. در کلبه، اودیسئوسِ ناشناس از اومائوس دربارهٔ پدر و مادرش میپرسد و اومائوس داستان ربوده شدن خود در کودکی و آمدنش به خانهٔ اودیسئوس را میگوید. تلماخوس از کمین جان سالم میبرد، همراهانش را با کشتی به شهر میفرستد و خود راه کلبه را پیش میگیرد.←16شناختن پدر و پسرتلماخوس به کلبهٔ اومائوس میرسد و خوکبان را برای خبر دادن به پنلوپه به شهر میفرستد. در غیبت او، آتنا ظاهر گداییِ اودیسئوس را برمیدارد. تلماخوس ابتدا گمان میکند این مرد دگرگونشده خدایی است، سپس پدرش را میشناسد و هر دو میگریند. اودیسئوس از او میخواهد بازگشتش را حتی از پنلوپه و اومائوس پنهان کند، توهین خواستگاران به گدا را تحمل کند و هنگام اشارهٔ او سلاحهای تالار را کنار بگذارد. همزمان خواستگاران از ناکامی کمین باخبر میشوند؛ آنتینوئوس باز هم پیشنهاد کشتن تلماخوس میدهد و پنلوپه او را سرزنش میکند. پیش از بازگشت اومائوس، آتنا اودیسئوس را دوباره به شکل گدا درمیآورد.←17گدا در خانهٔ خودتلماخوس به کاخ بازمیگردد و خبرهای سفرش را به پنلوپه میدهد؛ تئوکلومنوس نیز پیشگویی میکند اودیسئوس همین حالا در ایتاکاست. اومائوس گدای ناشناس را از مزرعه به شهر میبرد. در راه، ملانتیوسِ بزچران به او اهانت میکند. نزدیک در خانه، سگ پیر اودیسئوس، آرگوس، اربابش را میشناسد و اندکی بعد میمیرد. اودیسئوس در تالار از خواستگاران خوراک میخواهد؛ آنتینوئوس به او ناسزا میگوید و چهارپایهای به سویش پرتاب میکند، اما او هویت خود را آشکار نمیکند. پنلوپه میخواهد با این غریبه دربارهٔ شوهرش حرف بزند؛ اودیسئوس گفتوگو را تا پس از رفتن خواستگاران به تأخیر میاندازد.←18آزمونهای بیشترگدای شهر، ایروس، میخواهد اودیسئوسِ ناشناس را از آستانهٔ خانه براند. خواستگاران از دعوای آنان سرگرمی میسازند؛ اودیسئوس با ضربهای او را شکست میدهد، بیآنکه توان واقعیاش را کاملاً آشکار کند. او به آمفینوموس، یکی از خواستگاران که با او مهربانتر است، هشدار میدهد پیش از بازگشت صاحب خانه برود، اما آمفینوموس میماند. پنلوپه در تالار ظاهر میشود و یادآوری میکند خواستگار باید هدیه بیاورد، نه دارایی میزبان را بخورد؛ آنان برایش هدیه میفرستند. شب، ملانتو، خدمتکاری که به یکی از خواستگاران نزدیک است، و اوریماخوس به گدای ناشناس اهانت میکنند. تلماخوس سرانجام خواستگاران را به پایان مهمانی و رفتن به خانههایشان وامیدارد.←19گفتوگو با پنلوپهپس از رفتن خواستگاران، اودیسئوس و تلماخوس سلاحهای تالار را پنهان میکنند. پنلوپه با گدای ناشناس گفتوگو میکند و از بافتن و شبانه شکافتن کفن لائرتس برای عقب انداختن ازدواج میگوید. اودیسئوس باز خود را مردی از کرت معرفی میکند، اما با شرح دقیق جامه و همراهِ اودیسئوس، پنلوپه را به گریه میاندازد و میگوید او بهزودی بازمیگردد. اوریکلئا، دایهٔ سالخورده، هنگام شستن پای مهمان، زخم قدیمیِ شکار گراز را لمس میکند و او را میشناسد؛ اودیسئوس وادارش میکند راز را نگه دارد. پنلوپه، بیخبر از این شناخت، خواب عقاب و غازها را میگوید و اعلام میکند فردا خواستگاران را با کمان اودیسئوس و دوازده تبر خواهد آزمود.←20نشانههای روز سرنوشتاودیسئوس شب را در آستانهٔ خانه بیدار میماند، از رفتار برخی خدمتکاران خشمگین میشود و با یادآوری نجاتش از غار سیکلوپ خویشتنداری میکند. آتنا به او دلگرمی میدهد؛ پنلوپه نیز بیخبر از حضور شوهرش شبِ سختی دارد. صبح، رعد زئوس و آرزوی زنِ آسیابان برای آخرین مهمانی خواستگاران به چشم اودیسئوس نشانه میآیند. اومائوس و ملانتیوس با گلهها میرسند؛ فیلویتیوس، گاوبان وفادار، با غریبه مهربان است. خواستگاران باز دربارهٔ کشتن تلماخوس حرف میزنند و در مهمانی، کتسیپوس سُم گاوی به سوی گدا پرتاب میکند. تئوکلومنوس تیرگی و مرگ را بر آنان میبیند، اما خواستگاران به او میخندند.←21آزمون کمانپنلوپه کمان اودیسئوس را از انبار میآورد و میگوید با مردی میرود که آن را زه کند و تیر را از میان دوازده تبر بگذراند. تلماخوس تبرها را میچیند و خودش نزدیک است کمان را زه کند، اما با اشارهٔ پدر دست میکشد. خواستگاران یکی پس از دیگری ناکام میمانند، حتی وقتی کمان را گرم و چرب میکنند. اودیسئوس بیرون تالار زخم قدیمیاش را به اومائوس و فیلویتیوس نشان میدهد و خود را به آنان میشناساند؛ سپس از آنان میخواهد درها را ببندند. پنلوپه از دادن کمان به گدای ناشناس دفاع میکند، اما تلماخوس او را به اتاقش میفرستد. اودیسئوس کمان را بهآسانی زه میکند و تیر را از دوازده تبر میگذراند؛ زئوس رعد میزند و تلماخوس مسلح کنار پدر میایستد.←22پایان خواستگاراناودیسئوس پس از آزمون کمان، نخست آنتینوئوس را با تیر میکشد و هویت خود را آشکار میکند. اوریماخوس جبران خسارت پیشنهاد میدهد، اما اودیسئوس نمیپذیرد و نبرد در تالار آغاز میشود. تلماخوس، اومائوس و فیلویتیوس کنار او میجنگند؛ ملانتیوس از انبار برای خواستگاران سلاح میآورد، تا آن دو وفادار دستگیرش میکنند. آتنا نیز در ادامه به یاری اودیسئوس میآید. پس از کشته شدن خواستگاران، تلماخوس به درخواست خود آوازخوان، فمیوس، و پیامرسان، مدون، را زنده میگذارد. زنان خدمتکاری که با خواستگاران همراه بودند و ملانتیوس نیز بهشدت مجازات میشوند. سپس تالار را پاک میکنند و اوریکلئا برای خبر دادن به پنلوپه میرود.←23راز تختخواباوریکلئا خبر بازگشت اودیسئوس و مرگ خواستگاران را به پنلوپه میدهد، اما پنلوپه پس از سالها انتظار تنها با این خبر و نشانهٔ زخم قانع نمیشود. اودیسئوس برای آنکه شهر از کشتار زود آگاه نشود، از آوازخوان میخواهد نوای جشن برپا کند. پس از شستوشو و پوشیدن جامهٔ تازه، پنلوپه میگوید تختخوابشان را بیرون اتاق بگذارند. اودیسئوس اعتراض میکند: خود تخت را پیرامون تنهٔ زیتونی ریشهدار ساخته و جابهجاییاش ممکن نیست. این راز مشترک تردید پنلوپه را برطرف میکند. آن دو با هم از سالهای دوری میگویند؛ اودیسئوس همچنین هشدار تیرسیاس دربارهٔ سفری دیگر را یاد میکند. صبح، برای دیدن پدرش لائرتس به مزرعه میرود.←24دیدار با لائرتس و صلحهرمس سایههای خواستگاران را به جهان مردگان میبرد؛ آنجا آگاممنون از مرگ آشیل پس از رویدادهای ایلیاد میگوید و با شنیدن سرنوشت خواستگاران، وفاداری پنلوپه را میستاید. در ایتاکا، اودیسئوس به باغ پدرش لائرتس میرود. ابتدا هویتش را پنهان میکند، سپس با نشان دادن زخم شکار و یادآوری درختانی که پدر در کودکی به او داده بود، خود را میشناساند. در شهر، اوپیتس، پدر آنتینوئوس، خانوادههای خواستگاران را برای انتقام گرد میآورد؛ همهٔ مردم با او همراه نمیشوند. در درگیری کنار مزرعه، لائرتس اوپیتس را میکشد. آتنا، با خواست زئوس، دو طرف را از ادامهٔ کشتار بازمیدارد و میانشان پیمان صلح برقرار میکند.←